وبلاگ رسمی علی ترکاشوند
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

 خانه ای جالب به شکل حلزون



 

تصاویر زیر خانه ای شگفت انگیز را نشان می دهد که در سال 2006 در مکزیک ساخته شد. آرشیتکت این خانه فردی بنام Javier Senosiain بود. ناتیلوس (Nautilus) نام زیر دریایی کاپیتان نمو است که نام او را بر روی این خانه گذاشتند. زن و شوهر جوان با دو فرزند به Mexico City می آیند که در یک خانه معمولی زندگی کنند آنها می خواستند خانه خود را از یک مجتمع به یک طبیعت واقعی تغییر دهند. همیشه فکر می کردند که حرکت در یک خانه حلزونی شکل، حرکت از این اتاق به آن اتاق در چنین محیط پیج در پیچی چه حسی خواهد داشت ؟

این خانه ترکیبی از طبیعت، دریا و آبزیان دریایی همچون حلزون تجربه تازه ای را برای این زن و شوهر جوان به همراه فرزندانش بوجود آورد. دیوار این خانه با پنجره های رنگی منظره زیبایی را از بیرون و داخل خانه نمایش می دهد. اتاق ها و حمام این خانه با دیوارهای شنی احساسی را به شما می دهد مثل اینکه زیر آب هستید. این خانه با تمام زیبایی های آن بسیار مستحکم و مقاوم هم است.


محیط اطراف و باغی که خانه را احاطه کرده

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


فضای رویایی در شب

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


دهلیز پیچ در پیچ ورودی

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


فضای شاعرانه پذیرایی

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org



حال خصوصی صدف

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


اتاق تماشای تلویزیون

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


حمام عجیب و غریب

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


آشپزخانه با امکانات مدرن

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


یک سرداب خیال انگیز

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


اطاق خواب

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


برچسب‌ها:
[ دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 ] [ 12:19 ] [ xn--mgbuw8aq ]

 کس به غیر از تو نخواهم چه بخواهی چه نخواهی

باز کن در به جز این خانه مرا نیست پناهی

 

خبر آمد خبری در راه است
سرخوش آن دل که از آن آگاه است


شاید این جمعه بیاید...شاید
پرده از چهره گشاید...شاید


دست افشان...پای کوبان می روم
بر در سلطان خوبان می روم


می‌روم بار دگر مستم کند
بی‌سر و بی‌پا و بی‌دستم کند


می‌روم کز خویشتن بیرون شوم
در پی لیلا رخی مجنون شوم


هر که نشناسد امام خویش را
بر که بسپارد زمام خویش را


با همه‌ی لحن خوش آواییم
در به در کوچه‌ی تنهاییم


ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر
نغمه‌ی تو از همه پر شورتر


کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی


کاش که همسایه‌ی ما می‌شدی
مایه‌ی آسایه‌ی ما می‌شدی


هر که به دیدار تو نایل شود
یک شبه حلال مسائل شود


دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه‌ی ما را عطشی دست داد


نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت


نام تو آرامه‌ی جان من است
نامه‌ی تو خط امان من است


ای نگهت خاست گه آفتاب
در من ظلمت زده یک شب بتاب


پرده برانداز ز چشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم


ای نفست یار و مددکار ما
کی و کجا وعده‌ی دیدار ما


دل مستمندم ای جان، به لبت نیاز دارد
به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد


به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم
تویی که نقطه‌ی عطفی به اوج آیینم


ببوسم خاک پاک جمکران را
تجلی خانه‌ی پیغمبران را


خبر آمد خبری در راه است
سر خوش آن دل که ار آن آگاه است


شاید این جمعه بیاید...شاید
پرده از چهره گشاید...شاید


برچسب‌ها:
[ دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 ] [ 12:12 ] [ xn--mgbuw8aq ]

 بسیار مهم و حیاتی- لطفا حوصله كرده و حتما تا آخرش بخوانید

 

 

 

     آیا می دانید قرمزی درون کالباس از گوشت تاج خروس است.( زیر دندان خود حس کرده اید)

·        آیا می دانید سس مایونز به دلیل ترکیب خاصی که دارد در کنفرانسهای علمی به عنوان سم کبد معرفی می شود

·   آیا می دانید ساندیسها, نوشابه ها, بیسکویتها, کیکها و... با قندهای مصنوعی چون ساخارین که 1000 برابر شیرین تر از قند معمولی است ساخته می شود که دشمن کبد و کلیه می باشد

·        آیا می دانید رنگهای افزودنی در نوشابه ها, ساندیس ها, کیکها, آدامسها و ... همه سرطان زا هستند

·   آیا می دانید قیمت روغن ها مایع مثل آفتابگردان اگر واقعی باشد حدود 12 الی 15 هزار تومان خواهد بود ولی الان در بازار 900 الی 800 تومان است که از یک کیلو تخم آفتابگردان ارزانتر است.

·   آیا می دانید بیشتر محتوای روغن های مایع از پارافین خوراکی که محصول پالایشگاهای نفت است درست شده است که کلسترول خون را افزوده موجب چربی خون و... می شود که کشنده است.

·   آیا می دانید در اکثر کارخانه های آبلیموهای صنعتی حتی یک عدد لیمو هم وارد نمی شود و آب لیمو صنعتی از (( آب کاه)) بعلاوه برخی اسانسها و جوهر نمک تولید می شود که همین امر موجب ته نشین نشدن محتوای آب لیمو می باشد

·   آیا می دانید کره گیاهی دروغی بیش نیست و با مواد پایه ای نفت و در برخی کشورها فضولات انسانی تولید می شود و موجب تشکیل پلاک اتروم در عروق کرونر قلب و بیماری های ایسکمیک قلبی می شود و شعار ((کره مارگارین(گیاهی)دوست قلب شما)) فریب افکارعمومیست.

·    همه غذاها مضرتر برای صدمه به پوست و جوش صورت است.

·   آیا می دانید پنیر پفک اغلب پنیر تلخ( پنیر فاسد) و گندیده تاریخ مصرف گذشته می باشد چسبندگی پفک براساس تحقیقات تا 7 بار مسواک هم تمیز نمی شود و موجب بی اشتهایی میشود و آمار مصرف پفک در ایران روزانه هر نفر 2 عدد می باشد 
 

…  و اما چه کنیم؟ 
 

بهتریبهترین غذا آبگوشت با گوشت گوسفند است و بهترین روغن, روغن حیوانی استروغن کنجد و زیتون هم بهترین روغن گیاهیست.

بهترین نان نانهای سبوس دار است مثل نان سنگک بهترین نوشابه سکنجبین است که ترکیب مقداری عسل سرکه و ... می باشد بیش از صد نوع چای هم اکنون در کشور ما موجود است که متناسب با مزاجها مصرف انواع آنها توصیه می شود مثل( چای کوهی, گل گاو زبان, سنبل الطیب, گزنه, زنجبیل, گل نسترنپونه, بابونه, دارچین, آویشن, استخودوس,...) همراه کمی نبات بجای قند وشکراستفاده از خرما, ارده شیره انواع میوه ها کشمش, توت خشک, عسل بسیار بجاست.

بهترین ظرف که هم کمبودهای خون بدن را جبران کرده و هم موجب میکروب زدائی از غذا می شودظرف سنگی و مسی می باشد

بهترین تنقلات آجیل های طبیعی هستند که به جهت طبع گرمشان بسیار مفید می باشند( مصرف آجیل ها جزء فرهنگ عمومی بوده است) غذاهای خورشی سنتی, غذاهای سرخ نشده، سبزی خوردن بویژه نعنا بجای سالادهای امروزیلبنیات پرچرب و دست نخورده(شیر و لبنیات باید جوشانده شود) حبوبات بخصوص نخود( اگر خیس شده و آب آن بدور ریخته شود موجب نفخ نمی شود) سس دست ساز طبیعی(مخلوط تخم مرغ وسرکه) بطور تازه قابل استفاده است. کلیه غذاهای طبیعی بطور تازه استفاده شود از خوردن میوه در غیر فصل آن خودداری شود. ضمناً عمده میوه در محل جغرافیای رویش طبیعی آن مفیدتر استپوست میوه ها بعنوان ماسک جهت نرمی و زیبایی پوست بسیار مفید است میو ها و سبزی جات هرچه بیشتر در معرض نور خورشید قرار بگیرند مفیدترند و فقط سنگ نمک و پودر آن, نمک سالم و قابل استفاده هستند استفاده از چوب مسواک(بنام چوب اراک) بعد از خلال دندان بهترین مسواک و ضدعفونی کننده طبیعی و مالش دهنده لثه ها خواهند بود 

 ن غذا آبگوشت با گوشت گوسفند است و بهترین روغن, روغن حیوانی استروغن کنجد و زیتون هم بهترین روغن گیاهیست.

بهترین نان نانهای سبوس دار است مثل نان سنگک بهترین نوشابه سکنجبین است که ترکیب مقداری عسل سرکه و ... می باشد بیش از صد نوع چای هم اکنون در کشور ما موجود است که متناسب با مزاجها مصرف انواع آنها توصیه می شود مثل( چای کوهی, گل گاو زبان, سنبل الطیب, گزنه, زنجبیل, گل نسترنپونه, بابونه, دارچین, آویشن, استخودوس,...) همراه کمی نبات بجای قند وشکراستفاده از خرما, ارده شیره انواع میوه ها کشمش, توت خشک, عسل بسیار بجاست.

بهترین ظرف که هم کمبودهای خون بدن را جبران کرده و هم موجب میکروب زدائی از غذا می شودظرف سنگی و مسی می باشد

بهترین تنقلات آجیل های طبیعی هستند که به جهت طبع گرمشان بسیار مفید می باشند( مصرف آجیل ها جزء فرهنگ عمومی بوده است) غذاهای خورشی سنتی, غذاهای سرخ نشده، سبزی خوردن بویژه نعنا بجای سالادهای امروزیلبنیات پرچرب و دست نخورده(شیر و لبنیات باید جوشانده شود) حبوبات بخصوص نخود( اگر خیس شده و آب آن بدور ریخته شود موجب نفخ نمی شود) سس دست ساز طبیعی(مخلوط تخم مرغ وسرکه) بطور تازه قابل استفاده است. کلیه غذاهای طبیعی بطور تازه استفاده شود از خوردن میوه در غیر فصل آن خودداری شود. ضمناً عمده میوه در محل جغرافیای رویش طبیعی آن مفیدتر استپوست میوه ها بعنوان ماسک جهت نرمی و زیبایی پوست بسیار مفید است میو ها و سبزی جات هرچه بیشتر در معرض نور خورشید قرار بگیرند مفیدترند و فقط سنگ نمک و پودر آن, نمک سالم و قابل استفاده هستند استفاده از چوب مسواک(بنام چوب اراک) بعد از خلال دندان بهترین مسواک و ضدعفونی کننده طبیعی و مالش دهنده لثه ها خواهند بود

 


برچسب‌ها:
[ دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 ] [ 12:11 ] [ xn--mgbuw8aq ]

  از شگفتي هاي دنياي ما:

  •    يک سوسک حمام مي‌تواند 9 روز بدون سر زندگي کند تا اينکه از گرسنگي بميرد.

 

  • يک کوروکوديل نمي‌تواند زبانش را بيرون در بياورد.

 

  • حلزون مي‌تواند 3 سال بخوابد.

 

  • به طور ميانگين مردم از عنکبوت بيشتر مي‌ترسند تا از مرگ!

 

  • اگر جمعيت چين به شکل يک صف از مقابل شما راه بروند، اين صف به خاطر
  • سرعت توليد مثل هيچ‌وقت تمام نخواهد شد.

 

  • خطوط هوايي آمريکا با کم کردن فقط يک زيتون از سالاد هر مسافر در سال 1987 توانست 40000$ صرفه‌جويي کند.

 

  • ملت آمريکا بطور ميانگين روزانه 73000 متر مربع پيتزا مي‌خورند.

 

  • چشم‌هاي شترمرغ از مغزش بزرگتر است.

 

  • بچه‌ها بدون کشکک زانو متولد ميشوند. کشکک‌ها در سن 2 تا 6 سالگي ظاهر مي‌شوند

 

  • کوبيدن سر به ديوار 150 کالري در ساعت مصرف مي‌کند.

 

  • پروانه‌ها با پاهايشان مي‌چشند.

 

  • گربه‌‌ها مي‌توانند بيش از يکصد صدا با حنجره خود توليد کنند در حاليکه سگ‌ها کمتر از 10 تا!

 

  •  ادرار گربه زير نور سياه مي‌درخشد.

 

  • تعداد چيني‌هايي که انگليسي بلدند، از تعداد آمريکايي‌هايي که انگليسي بلدند، بيشتر است!!

 

  • دوئل کردن در پاراگوئه آزاد است به شرطي که طرفين خون خود را بر گردنبگيرند.

 

  • فيل‌ها تنها حيواناتي هستند که نمي‌توانند بپرند.

 

  • هر بار که يک تمبر را ميليسيد 10/1 کالري انرژي مصرف مي‌کنيد.

 

  • فورييه 1865 تنها زماني بود که ماه کامل نشد.

 

  • کوتاهترين جمله کامل در زبان انگليسي I am است.

 

  • اگر عروسک باربي را زنده تصور کنيد سايزش 33-23-39 و قدش 2 متر و 15 سانتي‌متر خواهد بود با گردني 2 برابر بلندتر از يک انسان نرمال.

 

  • تمام خرسهاي قطبي، چپ دست هستند.

 

  • اگر يک ماهي قرمز را در يک اتاق تاريک قرار دهيد، کم کم رنگش سفيد مي‌شود.

 

  •  اگر به صورت مداوم 8 سال و 7 ماه و 6 روز فرياد بزنيد، انرژي صوتي لازم براي گرم کردن يک فنجان قهوه را توليد کرده‌ايد.

 

  • در مصر باستان افراد روحاني تمام موهاي بدن خود را مي‌کندند حتي ابروها و موژه‌ها

 

  • کوتاه‌ترين جنگ در تاريخ در سال 1896 بين زانزيبار و انگلستان رخ داد که 38 دقيقه طول کشيد.

 

  •  در 4000 سال گذشته هيچ حيوان جديدي رام نشده است.

 

  •  هيچ‌وقت نميتواني با چشمان باز عطسه کنی

 

  • تعداد انسان‌هايي که به وسيله خر کشته مي‌شوند، از انسان‌هايي که در سانحه هوايي مي‌ميرند بيشتر است.

 

  •  چشم‌هاي ما از بدو تولد همين اندازه بوده‌اند، اما رشد دماغ و گوش ما هيچ‌وقت متوقف نمي‌شوند.

 

  • هر تکه کاغذ را نمي‌توان بيش از 9 بار تا کرد.

 

  • در هرم خئوپوس در مصر که 2600 سال قبل از مبلاد ساخته شده است، به اندازه‌اي سنگ به کار رفته که مي‌توان با آن ديواري آجري به ارتفاع 50 سانتي‌متر دور دنيا ساخت.

 

  • اگرتمام رگ‌هاي خوني را در يک خط بگذاريم، تقريبا 97000 کيلومتر مي‌شود.

 

  •  وقتي مگس بر روي يک ميله فولادي مي‌نشيند، ميله فولادي به اندازه دو ميليونيم ميليمتر خم مي‌شود.

 

  •  آمريکا تا 50 ميليون سال ديگر دو نيم خواهد شد.

 

  •  عدد 2520 را مي‌توان بر اعداد 1 تا 10 تقسيم نمود، بدون آن‌که خارج قسمت کسري داشته باشد.

 

  • 30 برابر مردمي که امروزه بر سطح زمين زندگي مي‌کنند، در زير خاک مدفونشده‌اند

   *       در هر ثانيه بيش از 5000 بيليون بيليون الکترون به صفحه تلويزيون برخورد   مي‌کند و تصويري را که شما تماشا مي‌کنيد، بوجود مي‌آورد.

 

 *            شانس شبيه بودن دو اثر انگشت، يک به 64 ميليارد است.

 

  • يک ليتر سرکه در زمستان سنگين‌تر از تابستان است.

 

  • قد انسان تا 20، 25 سالگي و گاها 40 سالگي بلند مي‌شود و از چهل سالگي به بعد، قد انسان هر دو سال حدود 6 ميلي‌متر کوتاه مي‌شود.

 

  •  فقط با از دست دادن يک درصد از آب بدن، احساس تشنگي مي‌کنی

 

  ۰           دهان انسان روزانه يک ليتر بزاق توليد مي‌کند.

 

  • چيتا يا يوزپلنگ سريع‌ترين حيوان خشکي است. او در عرض فقط 3 ثانيه 100کيلومتر در ساعت سرعت مي‌گيرد. رکوردي که حتي سريع‌ترين خودروهاي فراري هم نتوانسته‌اند بشکنند.

 

  • کرم‌هاي ابرشيم در 56 روز، 86 هزار برابر خود غذا مي‌خورند.

 

  • تنها قسمت بدن که خون ندارد، قرينه چشم است.

 

  •  شتر در 3 دقيقه 95 ليتر آب مي‌خورد


برچسب‌ها:
[ دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 ] [ 11:56 ] [ xn--mgbuw8aq ]


شوخی‌های عجیب با غذاها و میوه‌ها! +تصاویر

 


برچسب‌ها:
ادامه مطلب
[ دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 ] [ 11:04 ] [ xn--mgbuw8aq ]

 دخترک حاضرجواب

یک روز یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد.

ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد.

از مادرش پرسید: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟

مادرش گفت: هر وقت تو یک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، یکى از موهایم سفید مى‌شود.

دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهمیدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفید شده....!!!


برچسب‌ها:
[ چهارشنبه 06 اردیبهشت 1391 ] [ 10:08 ] [ xn--mgbuw8aq ]

  یک شب با زنی دیگر ::.

او میگفت که پس از سالها زندگی مشترک، همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد، ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد. و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد.
زن دیگری که همسرم از من میخواست که با او بیرون بروم مادرم بود که 19 سال پیش بیوه شده بود ولی مشغله های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی ونامنظم به او سر بزنم.آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیر منتظره را نشانه یک خبر بد میدانست.به او گفتم: بنظرم رسید بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما امشب را با هم باشیم. او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد.
آن جمعه پس از کار وقتی برای بردنش میرفتم کمی عصبی بودم. وقتی رسیدم دیدم که او هم کمی عصبی بود کتش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود، موهایش را جمع کرده بود و لباسی را پوشیده بود که در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود. با چهره ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتی سوار ماشین میشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون میروم و آنها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته اند.
ما به رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گوئی همسر رئیس جمهور بود. پس از اینکه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یاد آوری خاطرات گذشته به من نگاه میکند، به من گفت یادش می آید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران میرفتیم او بود که منوی رستوران را میخواند. من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این لطف را در حق تو بکنم.هنگام صرف شام گپ وگفتی صمیمانه داشتیم، هیچ چیز غیر عادی بین ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پیرامون وقایع جاری بود و آنقدرحرف زدیم که سینما را از دست دادیم.وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خیلی بیشتر از آنچه که میتوانستم تصور کنم.
چند روز بعد مادرم در اثر یک حمله قلبی شدید درگذشت و همه چیز بسیار سریعتر از آن واقع شد که بتوانم کاری کنم.کمی بعد پاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم بدستم رسید.یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود: نمیدانم که آیا در آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای 2 نفر پرداخت کرده ام یکی برای تو و یکی برای همسرت. و تو هرگز نخواهی فهمید که آنشب برای من چه مفهومی داشته است، دوستت دارم پسرم.
در آن هنگام بود که دریافتم چقدر اهمیت دارد که بموقع به عزیزانمان بگوئیم که دوستشان داریم و زمانی که شایسته آنهاست به آنها اختصاص دهیم. هیچ چیز در زندگی مهمتر از خدا و خانواده نیست. زمانی که شایسته عزیزانتان است به آنها اختصاص دهید زیرا هرگز نمیتوان این امور را به وقت دیگری واگذار نمود.
این متن را برای همه دوستانتان بفرستید.
به عزیزانتان بگویید دوستشان دارید.
امروز بهتر از دیروز و فرداست.


برچسب‌ها:
[ چهارشنبه 06 اردیبهشت 1391 ] [ 10:03 ] [ xn--mgbuw8aq ]

 خلاق

روزی
از دانشمندی ریاضیدان نظرش را درباره زن و مرد پرسیدند …


او جواب داد :

اگر زن یا مرد دارای (اخلاق) باشند پس مساوی هستند با عدد یک =۱
اگر دارای (زیبایی) هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم =۱۰
اگر (ثروت) هم داشته باشند صفر دیگری را در جلوی عدد قبلی اضافه می کنیم =۱۰۰
اگر دارای (علم) هم باشند پس باز هم صفر دیگری را در جلوی عدد قبلی اضافه می کنیم
=۱۰۰۰
اگر دارای (اصل و نسب) هم باشند پس همچنان صفر دیگری را در جلوی عدد قبلی اضافه می
کنیم =۱۰۰۰۰

.

.

.

ولی اگر زمانی عدد یک (اخلاق) از بین رفت چیزی به جز صفر باقی نمی ماند و صفر هم
به تنهایی هیچ است !

پس انسان بدون (اخلاق) هیچ ارزشی نخواهد داشت.



نتیجه اخلاقی : اگر
اخلاق نباشد انسان خدای زیبایی و ثروت و علم و اصل و نسب هم که باشد هیچ نیست
 .

 


برچسب‌ها:
[ چهارشنبه 06 اردیبهشت 1391 ] [ 09:53 ] [ xn--mgbuw8aq ]

 خاطره ایی از استاد ما

چند روزی به آمدن عید مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا" رفته 
بودند به شهرها و شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند اما استاد
 ما بدون هیچ تاخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن.
استاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی شده بر دشواری "صدرا".
بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه ها خیلی آرام گفت: استاد آخره سالی دیگه بسه!
استاد هم دستی به سر تهی از موی خود کشید! و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین طور که آن را می گذاشت روی میز، خودش هم برای اولین بار روی صندلی جا گرفت.
استاد 50 ساله‌مان با آن کت قهوه‌ای سوخته‌ای که به تن داشت، گفت: حالا که 
تونستید من رو از درس دادن بندازید بذارید خاطره ای رو براتون تعریف کنم.
"من حدودا 21 یا 22 سالم بود، مشهد زندگی می کردیم، پدر و مادرم کشاورز بودند 
با دست های چروک خورده و آفتاب سوخته، دست هایی که هر وقت اون ها رو می 
دیدم دلم می خواست ببوسمشان، بویشان کنم، کاری که هیچ وقت اجازه آن را به 
خود ندادم با پدرم بکنم اما دستان مادرم را همیشه خیلی آرام مثل "ماش پلو" 
که شب عید به شب عید می خوردیم بو می کردم و در آخر بر لبانم می گذاشتم.
استادمان حالا قدری هم با بغض کلماتش را جمله می کند: نمی دونم بچه ها شما هم به این پی بردید که هر پدر و مادری بوی خاص خودشان را دارند یا نه؟ ولی من بوی
 مادرم را همیشه زمانی که نبود و دلتنگش می شدم از چادر کهنه سفیدی که گل 
های قرمز ریز روی آن ها نقش بسته بود حس می کردم، چادر را جلوی دهان و 
بینی‌ام می گرفتم و چند دقیقه با آن نفس می کشیدم...
اما نسبت به پدرم؛ مثل تمام پدرها؛ هیچ وقت اجازه ابراز احساسات پیدا نکردم جز یک بار، آن هم نه به صورت مستقیم.
نزدیکی های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح 
بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیارماز
 پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق، هق مردانه ای راشنیدم، از هر پله 
ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم...استاد حالا خودش هم گریه می کند...
پدرم بود، مادر هم آرامش می کرد، می گفت آقا! خدا بزرگ است، خدا نمیذاره ما پیش
 بچه ها کوچیک بشیم، فوقش به بچه ها عیدی نمی دیم، قرآن خدا که غلط نمی شه 
اما بابام گفت: خانم نوه هامون تو تهران بزرگ شدند و از ما انتظار دارند، 
نباید فکر کنند که ما ...حالا دیگه ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های بابام رو از مادرم بپرسم، دست کردم توی جیبم، 100 تومان بود، کل پولی که از مدرسه گرفته بودم، گذاشتم روی گیوه های پدرم و خم شدم و گیوه های پر از خاک و خلی که هر روز در زمین زراعی، همراه بابا بود بوسیدم.
آن سال همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچه های قد و نیم قد که هر کدام به راحتی "عمو" و "دایی" نثارم می کردند.
بابا به هرکدام از بچه ها و نوه ها 10 تومان عیدی داد، 10 تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی داد به مامان.
اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم، که رفتم سر کلاس.
بعد از کلاس آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم 
دارد و باید بروم اتاقش، رفتم، بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ زوار درفته
 گوشه اتاقش درآورد و داد به من.گفتم: این چیه؟"باز کن می فهمی .باز کردم، 900 تومان پول نقد بود!این برای چیه؟
"از مرکز اومده؛ در این چند ماه که اینجا بودی بچه ها رشد خوبی داشتند برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند."راستش
 نمی دونستم که این چه معنی می تونه داشته باشه، فقط در اون موقع ناخودآگاه
 به آقای مدیر گفتم این باید 1000 تومان باشه نه 900 تومان!
مدیر گفت از کجا می دونی؟ کسی بهت گفته؟ گفتم: نه، فقط حدس می زنم، همین.
راستش مدیر نمی دونست بخنده یا از این پررویی من عصبانی بشه اما در هر صورت گفت از مرکز استعلام می‌گیرد و خبرش را به من می دهد.
روز بعد تا رفتم اتاق معلمان تا آماده بشم برای کلاس، آقای مدیر خودش را به من
 رساند و گفت: من دیروز به محض رفتنت استعلام کردم، درست گفتی، هزار تومان 
بوده نه نهصد تومان، اون کسی که بسته رو آورده صد تومانش را کِش رفته بود 
که خودم رفتم ازش گرفتم اما برای دادنش یه شرط دارم..."چه شرطی؟"
بگو ببینم از کجا می دونستی؟ نگو حدس زدم که خنده دار است.
***
استاد کمی به برق چشمان بچه ها که مشتاقانه می خواستند جواب این سوال آقای مدیر 
را بشنوند، نگاه کرد و دسته طلایی عینکش را گرفت و آن را پشت گوشش جا داد و
 گفت: "به آقای مدیر گفتم هیچ شنیدی که خدا 10 برابر عمل نیکوکاران به آن 
ها پاداش می دهد؟"


برچسب‌ها:
[ چهارشنبه 06 اردیبهشت 1391 ] [ 09:51 ] [ xn--mgbuw8aq ]

 اعتقاداتمان را چند می فروشیم؟

مُبلغ اسلامی بود . در یکی از مراکز اسلامی لندن. عمرش را گذاشته بود روی این کار تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد . راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 سنت اضافه تر می دهد . می گفت :چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم وگفتم آقا این را زیاد دادی ...

گذشت و به مقصد رسیدیم . موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آوردو گفت آقا از شما ممنونم . پرسیدم بابت چی ؟ گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما و
مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم . وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم 
شما را امتحان کنم . با خودم شرط کردم اگر بیست سنت را پس دادید بیایم . 
فردا خدمت می رسیم تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد . من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست سنت می فروختم ..


برچسب‌ها:
[ چهارشنبه 06 اردیبهشت 1391 ] [ 09:45 ] [ xn--mgbuw8aq ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید
آرشيو مطالب
تیر 1394
خرداد 1394 اردیبهشت 1394 فروردین 1394 اسفند 1393 بهمن 1393 آذر 1393 شهریور 1393 مرداد 1393 اردیبهشت 1393 اردیبهشت 1392 فروردین 1392 اسفند 1391 بهمن 1391 دی 1391 آذر 1391 آبان 1391 مهر 1391 مرداد 1391 تیر 1391 خرداد 1391 اردیبهشت 1391 فروردین 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390
امکانات وب
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران