وبلاگ رسمی علی ترکاشوند
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

 شعر

 


بیاید به  زن ایرانی از دریچه ادبیات که عصاره‌ی اندیشه‌ی ارباب معرفت و خردمندان روزگار بوده است بنگریم:

 


نظامی گنجوی:

 


زن چیست نشانه گاه نیرنگ

در ظاهر صلح و در نهان جنگ

در دشمنی آفت جهان است

 چون دوست شود بلای جان است

چون غم خوری، او نشاط گیرد

چون شاد شوی ز غم بمیرد

این کار زنان راست باز است

افسون زن بد دراز است

ناصر خسرو:

به گفتار زنان هرگز مکن کار

زنان را تا توانی مرده انگار

شیخ اجل سعدی :

وز اندازه بیرون مرو پیش زن

نه دیوانه‌ای؟ تیغ بر خود مزن

چو از راستی بگذری، خم بود

چه مردی بود کز زنی کم بود؟

چو زن راه بازار گیرد بزن

 و گرنه تو در خانه بنشین چو زن

چو در روی بیگانه خندید زن

دگر مرد گو لاف مردی مزن

ز بیگانگان چشم زن کور باد …

 چو بیرون شد از خانه در گور باد

یکی گفت کس را زن بد مباد

دگر گفت خود در جهان زن مباد

و در زمینه تنوع جنسی نیز فرموده‌اند:

زن نو کن ای دوست هر نوبهار

که تقویم پارینه ناید به کار

مولوی فرزانه هم چنین می‌سراید:

هر بلا کاندر جهان بینی عیان …

باشد از شومی زن در هر مکان

در اندیشه‌ی این شاعران زن‌ستیز کدامین چشم‌انداز چشم نواز پنهان است ؟



برچسب‌ها:
[ شنبه 20 خرداد 1391 ] [ 14:56 ] [ xn--mgbuw8aq ]

 حکایت جالب

روزی مردی برای خود خانه ای بزرگ و زیبا خرید که حیاطی

 

بزرگ با درختان میوه داشت. در همسایگی او خانه ای قدیمی بود
که صاحبی حسود داشت که همیشه سعی می کرد اوقات او را تلخ
کند و با گذاشتن زباله کنار خانه اش و ریختن آشغال آزارش
می داد .یک روز صبح خوشحال از خواب برخاست و همین که به
ایوان رفت دید یک سطل پر از زباله در ایوان است . سطل را تمیز
کرد ، برق انداخت و آن را از میوه های تازه و رسیده حیاط خود
پر کرد تا برای همسایه ببرد .وقتی همسایه صدای در زدن او را
شنید خوشحال شد و پیش خود فکر کرد این بار دیگر برای دعوا
آمده است . وقتی در را باز کرد مرد به او یک سطل پر از میوه
های تازه و رسیده داد و گفت : " هر کس آن چیزی را با دیگری
قسمت می کند که از آن بیشتر دارد


برچسب‌ها:
[ شنبه 20 خرداد 1391 ] [ 14:39 ] [ xn--mgbuw8aq ]

 

روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که واسش یه درس بیاد موندنی بده . راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش ، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه . شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره ، اونم بزحمت .
استاد پرسید : " مزه اش چطور بود ؟ "
شاگرد پاسخ داد : " بد جوری شور و تنده ، اصلا نمیشه خوردش "
پیرهندو از شاگردش خواست یه مشت نمک برداره و اونو همراهی کنه . رفتند تا رسیدن کنار دریاچه .
استاد از او خواست تا نمکها رو داخل دریاچه بریزه ، بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست شاگرد و ازش خواست اونو بنوشه .
شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید . استاد اینبارهم از او مزه آب داخل لیوان رو پرسید.
شاگرد پاسخ داد : " کاملا معمولی بود ..
"
پیرهندو گفت : " رنجها و سختیهائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو میشه همچون یه مشت نمکه و اما این روح و قدرت پذیرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسیعتر
بشه ، میتونه بار اون همه رنج و اندوه رو براحتی تحمل کنه ، بنابراین سعی کن یه دریا باشی تا یه لیوان آب


برچسب‌ها:
[ شنبه 20 خرداد 1391 ] [ 14:35 ] [ xn--mgbuw8aq ]

 بهلول


هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.
آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.
ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت:
- بهلول، چه می سازی؟
بهلول با لحنی جدی گفت:
- بهشت می سازم.
همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت:
- آن را می فروشی؟!
بهلول گفت:
- می فروشم.
- قیمت آن چند دینار است؟
- صد دینار.
زبیده خاتون گفت:
- من آن را می خرم.
بهلول صد دینار را گرفت و گفت:
- این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.
زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.
بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.
زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت:
- این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای.
وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.
صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت:
- یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش.
بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت:
- به تو نمی فروشم.
هارون گفت:
- اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.
بهلول گفت:
- اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم.
هارون ناراحت شد و پرسید:
- چرا؟
بهلول گفت:
- زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم!



برچسب‌ها:
[ شنبه 20 خرداد 1391 ] [ 14:33 ] [ xn--mgbuw8aq ]

 

سجده نماز ظهر طولانی نبود.

زیاد خندیدم.

هنگام فوتبال شوت خوبی زدم که خودم خوشم آمد.

اینها گناهان یک روز شهید 16ساله ی (رهنان)

 یکی از شهر های اطراف اصفهان است که او در دفترچه اش

نوشته بود

راستی گناهان امروز من چه بوده است ؟!فقط کمی تفکر...

شهدا شرمنده ایم...


برچسب‌ها:
[ پنج‌شنبه 18 خرداد 1391 ] [ 09:36 ] [ xn--mgbuw8aq ]
شعری در وصف امیرالمومنین


مولا على (ع)

از الف اول امام از بعد پيغمبر على است

آمر امر الهى شاه دين ‌پرور على است

ب برادر با نبى بيرق فراز دين حق

بحر احسان باب لطف بي‌حد و بي‌مر على است

ت تبارك تاج و طاها تخت و نصراله سپاه

تيغ‌آور خسرو مستغني از لشگر على است

ث ثرى مقدم ثريا متكا ثابت قدم

ثانى احمد به ذات كبريا مظهر على است

ج جاه و قدرش ار خواهى به نزد ذوالجلال

جل شانه جز نبى از جمله بالاتر على است

ح حدوثش با قدم مقرون حديثش حرف حق

حاكم حكم اللهى حيه در حيدر على است

خ خداوند ظفر خيبر گشا مرحب شكار

خسرو ملك ولايت خلق را رهبر على است

د داماد نبى دست خدا داراي دين

داعى ايجاد موجودات از داور على است

ذ ذاتش ذوالجلال و ذالمنن وز ذوالفقار

ذلت افزا بر عدوى ملحد ابتر على است

ر رفيع‌القدر و والا رتبه روح افزا سخن

رهنماى خلق عالم ساقي كوثر على است

ز زبر دست و زكى و زاهد و زهد آفرين

زيب بخش مسجد و زينت ده منبر على است

س سعيد و سيد و سرور سلونى انتساب

سر لا رطب و لا يا بس سر و سرور على است

ش شفيع المذنبين شير خدا شاه نجف

شمع ايوان هدايت شافع محشر على است

ص صديق و صبور و صالح و صاحب كرم

صبح صادق از درون شب پديدآور على است

ض ضرغام شجاعت پيشه‌ي روشن ضمير

ضاربى كز ضربش المضروب لايخبر على است

ط طبيب طبع‌دان مطلوب ارباب طلب

طاق نه كاخ مطبق طرح را لنگر علي است

ظ ظهير ملك و ملت ظاهر و باطن امام

ظل ممدود خداى خالق اكبر على است

ع عين‌الله و علي جاه و علام الغيوب

عالم علم على الاشيا ز خشك و تر على است

غ غران شير يزدان غيرت الله المبين

غالب اندر غزوه‌ها بر خصم بد گوهر على است

ف فصيح و فاضل و فخر عرب مير عجم

فارس ميدان مردي فاتح خيبر على است

ق قلب عالم امكان قسيم خلد و نار

قاضى روز قيامت خواجه‌ى قنبر على است

ك كنز علم ماكان و علوم مايكون

كاشف سر و علن از اكبر و اصغر على است

ل لطفش شامل احوال كل ما خلق

لازم التعظيم شاه معدلت گستر على است

م ممدوح صحف موصوف تورات و زبور

مصحف وز انجيل را مصداق و المصدر على است

ن نظام نه فلك از نام نيكش وز جمال

نور بخش مهر و ماه و انجم و اختر على است

و واجب منزلت ممكن نما والا گهر

واقف از ماوقع و از ما وقع يك سر على است

هـ هوالهادى المضلين فى الصراط المستقيم

هر چه بهتر خوانمش صد بار از آن بهتر على است

ى يدالله فوق ايديهم يكى از مدح او

يك سر از يا تا الف هر حرف را مضمر على است

آدم و نوح سليمان و خليل بي‌خلل

موسى با اقتدار و عيسي با فر على است

جان على جانان علي ظاهر على باطن علي

مى على مينا على ساقى على ساغر على است

گويى ار مدح علي ديگر چه غم دارى صغير

ياور خلق جهانى گر ترا ياور على است








شاعر: محمد حسين صغير اصفهاني


برچسب‌ها:
[ پنج‌شنبه 18 خرداد 1391 ] [ 09:36 ] [ xn--mgbuw8aq ]
برای آمدنت کدام سند تاریخ را باید واسطه کرد ، 

دستهای بسته حیدر 

یا پهلوی شکسته مادر


برچسب‌ها:
[ پنج‌شنبه 18 خرداد 1391 ] [ 09:36 ] [ xn--mgbuw8aq ]

مرحوم قطب الدّين راوندى رضوان اللّه تعالى عليه به نقل از ابوهاشم جعفرى حكايت نمايد:
روزى شخصى به محضر مبارك حضرت ابوجعفر، امام محمّد جواد عليه السلام وارد شد و اظهار داشت : ياابن رسول اللّه ! پدرم سكته كرده و مرده است و داراى اموال و جواهراتى بسيار مى باشد، كه من از محلّ آن ها بى اطّلاع هستم .
و من داراى عائله اى بسيار سنگين هستم ، كه از تاءمين زندگى آن ها عاجز و ناتوان مى باشم .
و سپس اظهار داشت : به هر حال من يكى از دوستان و علاقه مندان به شما هستم ، تقاضامندم به فرياد من برسى و مرا از اين مشكل نجات دهى .
امام جواد عليه السلام در پاسخ به تقاضاى او فرمود: پس از آن كه نماز عشاى خود را خواندى ، بر محمّد و اهل بيتش عليهم السلام ، صلوات بفرست .
پس از آن ، پدرت را در عالم خواب خواهى ديد؛ و آن گاه تو را نسبت به محلّ ثروت و اموالش آگاه مى نمايد.
آن شخص به توصيه حضرت عمل كرد و چون پدر خود را در عالَم خواب ديد، به او گفت : پسرم ! من اموال خود را در فلان مكان و فلان محلّ پنهان كرده ام ، آن ها را بردار و نزد فرزند رسول خدا، حضرت ابوجعفر، امام محمّد جواد عليه السلام برسان .
هنگامى كه آن شخص از خواب بيدار گشت ، صبحگاهان به طرف محلّ مورد نظر حركت كرد.
و چون به آن جا رسيد، پس از اندكى جستجو اموال را پيدا نمود و آن ها را برداشت و خدمت امام جواد عليه السلام آورد و جريان را براى حضرت بازگو كرد.
و سپس گفت : شكر و سپاس خداوند متعال را، كه شما آل محمّد عليهم السلام را اين چنين گرامى داشت ؛ و از شما را از بين خلايق برگزيد، تا مردم را از مشكلات و گرفتارى ها نجات بخشيد.-الخرايج والجرايح : ج 2، ص 665، ح 5.


برچسب‌ها:
[ پنج‌شنبه 18 خرداد 1391 ] [ 09:36 ] [ xn--mgbuw8aq ]

«اللَّهُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ ۚ لَا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلَا نَوْمٌ ۚ لَّهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ ۗ مَن ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِندَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ ۚ یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ ۖ وَلَا یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلَّا بِمَا شَاءَ ۚ وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ ۖ وَلَا یَئُودُهُ حِفْظُهُمَا ۚ وَهُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ * لَا إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ ۖ قَد تَّبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ ۚ فَمَن یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَیُؤْمِن بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَیٰ لَا انفِصَامَ لَهَا ۗ وَاللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ * اللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ ۖ وَالَّذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَی الظُّلُمَاتِ ۗ أُولَٰئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ ۖ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ»

«خداست كه معبودى جز او نيست؛ زنده و برپادارنده است؛ نه خوابى سبك او را فرو مى‌گيرد و نه خوابى گران؛ آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است، از آنِ اوست. كيست آن كس كه جز به اذن او در پيشگاهش شفاعت كند؟ آنچه در پيش روى آنان و آنچه در پشت سرشان است مى‌داند. و به چيزى از علم او، جز به آنچه بخواهد، احاطه نمى‌يابند. كرسى او آسمانها و زمين را در بر گرفته، و نگهدارى آنها بر او دشوار نيست، و اوست والاى بزرگ. * در دين هيچ اجبارى نيست. و راه از بيراهه بخوبى آشكار شده است. پس هر كس به طاغوت كفر ورزد، و به خدا ايمان آورد، به يقين، به دستاويزى استوار، كه آن را گسستن نيست، چنگ زده است. و خداوند شنواى داناست. * خداوند سرور كسانى است كه ايمان آورده‌اند. آنان را از تاريكيها به سوى روشنايى به در مى‌برد. و [لى‌] كسانى كه كفر ورزيده‌اند، سرورانشان [همان عصيانگران=] طاغوتند، كه آنان را از روشنايى به سوى تاريكيها به در مى‌برند. آنان اهل آتشند كه خود، در آن جاودانند.»





برچسب‌ها:
[ پنج‌شنبه 18 خرداد 1391 ] [ 09:36 ] [ xn--mgbuw8aq ]

گفتم:چقدر احساس تنهايي ميكنم

گفتي:فاني قريب   من كه نزديكم بقره-186

گفتم:تو هميشه نزديكي من دورم ...كاش مي شد بهت نزديك شم

گفتي:واذكر ربك في نفسك تضرعاوخيفه ودون الجهرمن القول بالغدو والاصال   هرصبح وعصرپروردگارت روپيش خودت باخوف وتضرع وبا صداي آهسته ياد كن  اعراف-205

گفتم:اين هم توفيق ميخواد

گفتي:الا تحبون ان يغفر الله لكم    دوست نداريد خداببخشدتون؟؟؟  نور-22

گفتم:معلومه كه دوست دارم منو ببخشي

گفتي:واستغفرواربكم ثم توبوااليه     پس ازخدابخواهيد ببخشدتون وبعدتوبه كنيد هود-90

گفتم:بااين همه گناه چيكارميتونم بكنم

گفتي:الم يعلموا ان الله هو يقبل التوبه عن عباده  مگه نمي دونيد خداست كه توبه روازبنده هاش قبول ميكنه!!!توبه-104

گفتم :ديگه روي توبه ندارم

گفتي:الله العزيز العليم غافر الذنب وقابل التوب    ولي خداعزيزه ودانا اوآمرزنده ي گناه هست وپذيرنده يتوبه  غافر-2-3

گفتم:بااين همه گناه براي كدوم گناهم توبه كنم؟؟؟

گفتي:ان الله يغفرالذنب جميعا   خداهمه گناهارو مي بخشه  زمر-53

گفتم:يعني بازم بيام ؟؟؟بازم منو ميبخشي؟؟؟

گفتي:ومن يغفرالذنب الاالله   به جز خداكيه كه گناهان رو ببخشه؟؟؟آل عمران-135

گفتم:دربرابر اين همه مهربونيت چيكارميتونم بكنم؟

گفتي:ياايهاالذين آمنوااذكرالله كثيرا وسبحوه بكره واصيلا هوالذي يصلي عليكم وملايكته ليخرجكم من الظلمات الي النور وكان بالمومنين رحيما  اي مومنين!خدارازياد يادكنيد وصبح وشب تسبيحش كنيد اوكسي هست كه خودش وفرشته هاش برشما درود ورحمت مي فرستن تا شما روازتاريكي ها به سوي روشنايي بيرون بيارن.خدانسبت به مومنين مهربونه احزاب

بعدانوشت:هيچي براي گفتن ندارم!!!


برچسب‌ها:
[ پنج‌شنبه 18 خرداد 1391 ] [ 09:36 ] [ xn--mgbuw8aq ]
صفحه قبل1...3132333435...64صفحه بعد
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید
آرشيو مطالب
تیر 1394
خرداد 1394 اردیبهشت 1394 فروردین 1394 اسفند 1393 بهمن 1393 آذر 1393 شهریور 1393 مرداد 1393 اردیبهشت 1393 اردیبهشت 1392 فروردین 1392 اسفند 1391 بهمن 1391 دی 1391 آذر 1391 آبان 1391 مهر 1391 مرداد 1391 تیر 1391 خرداد 1391 اردیبهشت 1391 فروردین 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390
امکانات وب
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران