وبلاگ رسمی علی ترکاشوند
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

 درس عبرت 

 

روزي روزگاري پيرزن فقيري توي زباله?ها دنبال چيزي براي خوردن مي?گشت كه چشمش به يك چراغ قديمي افتاد.

آن را برداشت و رويش دست كشيد. مي?خواست ببيند اگر ارزش داشته باشد آن را ببرد و بفروشد.

در همين موقع? دود سفيدي از چراغ بيرون آمد

پيرزن چراغ را پرت كرد؛ با ترس و تعجب عقب?عقب رفت و ديد كه چند قدم آن طرف?تر? يك غول بزرگ ظاهر شد.

غول فوري تعظيم كرد و گفت نترس پيرزن!

من غول مهربان چراغ جادو هستم.

مگر قصه?هاي جورواجوري را كه برايم ساخته?اند?? نشنيده?اي؟

حالا يك آرزو كن تا آن را در يك چشم به هم زدن برايت برآورده كنم. ام?ايادت باشد كه فقط يك آرزو!

پيرزن كه به خاطر اين خوش? اقبالي توي پوستش نمي?گنجيد?? از جا پريد و با خوش?حالي گفت?:

الهي فدات بشم مادر!

ام?ا هنوز جمله ی بعدی را نگفته بود كه فداي غول شد ونتوانست آرزویش را به زبان بیاورد و مرگ او درس عبرتي شد براي آن?ها كه زيادي تعارف مي?كنند!



برچسب‌ها:
[ یکشنبه 14 خرداد 1391 ] [ 08:43 ] [ xn--mgbuw8aq ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید
آرشيو مطالب
تیر 1394
خرداد 1394 اردیبهشت 1394 فروردین 1394 اسفند 1393 بهمن 1393 آذر 1393 شهریور 1393 مرداد 1393 اردیبهشت 1393 اردیبهشت 1392 فروردین 1392 اسفند 1391 بهمن 1391 دی 1391 آذر 1391 آبان 1391 مهر 1391 مرداد 1391 تیر 1391 خرداد 1391 اردیبهشت 1391 فروردین 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390
امکانات وب
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران