وبلاگ رسمی علی ترکاشوند
 
قالب وبلاگ
نويسندگان


وقتي حضرت يوسف نسبت به پدرش بي احترامي كرد و ديرتر از پدرش از اسب پياده شد، بخاطر آن نور نبوت از صلبش گرفته شد اين مطلب چگونه با عصمت انبياء سازگار است؟

 

پاسخ:

در پاسخ به اين سؤال بايد چند مسأله مورد بررسي قرار گيرد اولاً بايد بررسي شود كه آيا اين مطلب درست است يا نه؟ ثانياً در صورت درستي اين مطلب چند سؤال بايد جواب داده شود.
1.
اين مطلب چگونه با عصمت سازگار است؟
2.
چرا نور نبوت از نسل يوسف ـ عليهالسلام ـ گرفته شد.
3.
آيا حضرت يوسف نمي توانست مانند حضرت يونس ـ عليهالسلام ـ توبه كند؟
درباره درستي يا نادرستي مطلب فوق بايد گفت: اين مطلب در قرآن نيامده است و قرينه بر صحت اين مطلب نيز يافت نمي شود؛ بلكه قرينه بر ردّ اين مطلب وجود دارد و آن اين است كه يوسف به استقبال آنها در خارج از مصر رفت و پدر و مادرش را در آغوش كشيد و آنگاه به منظور احترام و رعايت ادب گفت: داخل مصر شويد كه انشاءالله در امان هستيد و سپس حضرت يوسف پدر ومادرش را بالاي تخت سلطنتي فراخواند كه خود بر آن تكيه مي زد.[1]
استاد سبحاني در اين باره مي فرمايد: هيچ احترامي بالاتر و برتر از اين نيست كه رئيس كشور به استقبال پدر و مادر و برادران، به بيرون شهر بيايد و آنها را در آغوش بكشد؛ سپس همراه آنان وارد شهر گردد و يكسره وارد مقرّ حكومتي شوند، آنگاه پدر و مادر را در كنار تخت فرمانروايي خود بنشاند.[2]
در مراجعه به روايات، احاديثي[3] مربوط به اين مطلب يافت مي شود كه معناي همه آنها تقريباً يكي است كه عبارت است از اينكه هنگامي كه يوسف به استقبال پدرش آمد يعقوب در برابر يوسف از اسب پياده شد؛ ولي يوسف پياده نشد (به خاطر جلال و شكوه سلطنت در مقابل پدر تواضع نكرد) هنوز سوار بر مركب بود كه جبرئيل نازل شد و گفت: اي يوسف دستت را باز كن او نيز باز كرد جبرئيل نوري از كف دست او خارج كرد يوسف پرسيد اين نور چيست؟ جبرئيل پاسخ داد اين نور نبوت در صلب تو بود، ديگر پيامبري از نسل تو مبعوث نخواهد شد.
سخن بزرگان درباره اين گروه از احاديث چنين است:
1.
علامه طباطبائي: روايات در داستان يوسف بسيار است؛ ولي بيشترين آنها يا سندشان ضعيف است و يا متنشان دچار تشويش و اضطراب مي باشد؛ مثلاً از جمله آن روايات اين است كه خداي سبحان نبوت را در دودمان يعقوب در پشت «لاوي» برادر بزرگ يوسف قرار داد.[4]
2.
استاد سبحاني: رواياتي كه در اين مورد نسبت بي مهري به يوسف مي دهند و مي گويند: او نسبت به پدرش تكبر كرد و از اسب پياده نشد و نور نبوت از ميان انگشتان او خارج گشت با آيات مذکور درباره يوسف تطبيق نمي كند.[5]
3.
علي عراقچي همداني: در روايات نسبتها و اشكالاتي به يوسف ـ عليهالسلام ـ داده شده كه مفاد آنها با عصمت سازگار نيست و قسمت زيادي از آنها از اسرائيليات است كه كاملاً بي اعتبار است و ارزش علمي ندارد و فرضاً اگر در بين روايت ها روايت صحيح هم باشد كه نيست، چون خبر واحد و در عين حال مخالف قرآن است، مردود است.[6]
پس تا اينجا روشن شد كه اين مطلب واقعيت ندارد و گواه بر اين كه يوسف به آخرين مرحله از وظايف انساني و الهي عمل كرد اين كه پدر و مادر و همه برادران، بي اختيار در برابر عظمت يوسف سجده كردند؛ بنابراين يوسف در اوج قدرت از ياد خدا غافل نبود.
اما قسمت دوم جواب: در صورت صحت اين مطلب بايد به سؤالات زير جواب داده شود.
1.
اين مطلب با عصمت چگونه سازگار است؟ جواب اگر اين روايات صحيح باشند در اين صورت بايد حمل بر ترك اولائي كرد كه يك لحظه يوسف ـ عليهالسلام ـ مرتکب شد و سپس اين حالت و برطرف شد؛ زيرا به تصريح قرآن پس از ملاقات پدر و مادر خويش را در جايگاه استقبال در آغوش كشيد و احترام زيادي به آنها كرد.[7] بر فرض صحت اين مطلب، اين كار گناه نيست تا منافات با عصمت يوسف داشته باشد.
2.
چرا بايد اين كار يوسف باعث شود كه نور نبوت از نسل وي گرفته شود.
اينكه نبوت از نسل كسي انتخاب شود دليل بر افضليت او بر طرف ديگر نيست. چنانكه امامت از نسل امام حسين ـ عليهالسلام ـ انتخاب شد، ولي اين دليل بر افضليت امام حسين ـ عليهالسلام ـ بر امام حسن ـ عليهالسلام ـ نيست.[8]
3.
آيا حضرت يوسف نمي توانست مانند حضرت يونس ـ عليهالسلام ـ توبه كند؟
جواب: گناهي از يونس ـ عليهالسلام ـ سر نزده بود تا اين كه توبه كند؛ بلكه عبارتي كه بعضي مي گويند دلالت بر اعتراف يونس بر گناه خود و توبه او مي كند.
به عنوان يك دعا بوده و در حال تضرع و خشوع در برابر خداوند ايراد شده است.[9]
در مورد يوسف هم همينطور است؛ يعني حضرت گناهي مرتكب نشده بود تا توبه كند.
نتيجه بحث: اين گونه روايات يا صحيح نيستند و اگر صحيح هم باشد خبر واحد است، نمي توان به آنها اعتنا كرد و عصمت انبيا را که با برهان عقلي ثابت شده است زير سؤال برد.
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1.
تفسير جوامع الجامع، امين الاسلام ابوعلي فضل بن حسن طبرسي، ج 2.
2.
تفسير كوثر، يعقوب جعفري، ج 5، ص 455، چاپ اول، انتشارات هجرت.
3.
عصمة الانبياء در قرآن كريم، علامه جعفر سبحاني، مؤسسه امام صادق.


[1] . يوسف/ 99 و 100.
[2] .
سبحاني، جعفر، منشور جاويد، مؤسسه امام صادق(ع)، چاپ اول، 1372، ج 11، ص 472.
[3] .
عبدعلي بن جمعه العروسي الحويزي، تفسير نورالثقلين، با تعليقه رسولي محلاتي، قم، افست علميه، بي تا، ص 466. فضل بن حسن طبرسي، تفسير مجمع البيان، تهران، انتشارات ناصر خسرو، چاپ دوم، بي تا، ج 3، ص 405.
[4] .
طباطبائي، سيد محمد حسين، تفسير الميزان، ترجمه موسوي همداني، بنياد علمي و فرهنگي علامه طباطبائي، چاپ چهارم، 1370، ج 11، ص 397.
[5] .
سبحاني، جعفر، منشور جاويد، چاپ اول، مؤسسه امام صادق، 1372، ج 11، ص 472.
[6] .
عراقچي همداني، علي، انتشارات مفيد، بي تا، ص 96.
[7] .
تجري، ابوالقاسم، روش تفسير تشريحي سوره يوسف، انتشارات عصمت، چاپ اول، 1380 ش، ص 145.
[8] .
صادقي، محمد، الفرقان في تفسير القرآن، تهران، انتشارات فرهنگ اسلامي، چاپ دوم، 1406 هـ ق، ص 206.
[9] .
علم الهدي، سيد مرتضي، تنزيه الانبياء، ترجمه امير سلماني رحيمي، مشهد، انتشارات آستان قدس رضوي، چاپ اول، 1377، ص 169.

 

 

 



آيا عصمت پيامبران و معصومان به صورت تدريجي حاصل مي شود يا دفعي؟ اگر تدريجي است ممكن است قبل از حصول آن گناه يا اشتباه كرده باشند و اگر يك دفعه خدا به آنها عصمت را داده است فضيلتي نخواهد بود؟

 

پاسخ:

پاسخ را طي مراحل ذيل به صورت خلاصه بيان مي كنيم و شرح آن را به منابع معتبر ارجاع مي دهيم.
1
ـ اولين مرحله و مرتبه عصمت و مصونيت از گناه و خطا تدريجي نيست؛ بلكه يك نوع موهبت و تفضل الهي است و قابل اكتساب نيست، اين مرتبه از بدو ولادت تا پايان عمر همراه معصومين است، قرآن مجيد درباره حضرت عيسي(ع)[1] و يحيي(ع).[2] تصريح دارد که مقام نبوت در دوران کودکي به آن دو عطا شده است و از لازمه ي نبوت عصمت است؛ بنابر اين آنان در همان دوران کودکي داراي ملکه ي عصمت بوده اند، از آن جايي که کودک مکلف نيست، آنان اين ويژگي را با انجام عبادات و ... به دست نياورده اند؛ بلکه خداوند به آن ها اعطا کرده است. همينطور به مقام امامت رسيدن بعضي از امامان ما در زمان طفوليت و قبل از تكليف و امكان اكتساب از بهترين شواهد بر اين مطلب است، و علامه مجلسي مي فرمايد: عقيده معروف اماميه اين است كه عصمت از آغاز تا پايان زندگي، همراه معصوم است.[3]
در اين كه امام و نبي هنگام امام شدن يا پيامبر شدن به عصمت نايل شده اند اختلافي نيست و چون آيات مذكور و سيره بعضي امامان مي رساند كه در زمان طفوليّت و حتي بدو ولادت به موهبت نبوت يا امامت ملبس شده اند، معلوم مي شود كه عصمت اكتسابي محض نيست.
شيخ مفيد مي فرمايد: «و العصمة تفضل من الله تعالي»[4] علامه حلي مي فرمايند: عصمت لطف الهي است كه خداوند آن را افاضه مي كند و اسباب اين لطف را چهار چيز معرفي مي كند.[5]
حالا كه مرتبه اول عصمت (آنچه براي نبي و امام لازم است) موهبتي، دفعي، لطف، تفضلي و غير اكتسابي شد؛ پس شخص معصوم، در كسب ملكه عصمت چه زحمت و تلاشي انجام داده تا عصمت براي او فضيلتي باشد؟ جواب اين قسمت از مراحل ذيل معلوم مي شود.
2
ـ مبدء و سبب عصمت، علم به گناه و آثار و عواقب آن و تقواي كامل است كه از شخص معصوم در سايه ي چنين علم و تقوايي معصيت صادر نمي شود، لكن اين آگاهي سلب اختيار از معصوم نمي كند; يعني ضمن اين كه قدرت و اختيار بر گناه و خطا را دارد مرتكب نمي شود.[6] كسي كه با اختيار و قدرت معصيت را ترك مي كند و حتي مرتكب ترك اولي نمي شود و همواره مطيع امر خداوند است بدون شك فضيلت دارد و مايه مباهات و افتخار است، حتي براي انسانهاي عادي كه کارهايش بر اساس علم و ايمان است؛ مثلا مي دانيم سيگار ضرر دارد و عواقب آن را به خوبي مي دانيم. لذا سيگار نمي كشيم، اين ترك سيگار براي ما فضيلت و افتخار است.
آياتي در قرآن مجيد داريم كه انبيا و اوليا و پيامبر خاتم (ص) را از ارتكاب احتمالي معصيت و شرك بر حذر مي دارد، اگر عصمت اختيار را كاملا سلب مي كرد ديگر اين نواهي و هشدارها معني نداشت.[7]
علامه طباطبائي مي فرمايند: ان هذا العلم اعني ملكة العصمة لا يغير الطبيعة الانسانية المختارة في افعالها الارادية و لا يخرجها الي ساحة الاجبار و الاضطرار كيف و العلم من مبادي الاختيار.[8]
خلاصه، هر جا انسان قدرت و اختيار بر معصيتي را داشته باشد، لكن مرتكب نشود فضيلت و امتياز است خواه اين عدم ارتكاب مستند به علم و تقوا باشد يا به خاطر ترس از عقاب و جهنم.
3
ـ خداوند حكيم است و هيچ كار و لطف و فضلش بدون حكمت و دليل و رحجان نيست، اينكه خداوند عصمت را به عده محدودي عطا كرده است حتماً يك فضيلت و رجحاني در وجود آنها بوده است، و لازم نيست علت و حكمت تمام كارهاي خداوند را عقل انسانها درك و كشف كند، همين كه خداي حكيم اين عده را برگزيده، دليل بر فضليت آنهاست «و لقد اخترنا هم علي علم علي العالمين»[9] «و انهم عندنا لمن المصطفين الاخيار»[10] شيخ مفيد مي فرمايد: عصمت تفضل از جانب خداوند بر كساني است كه خدا مي دانست كه اين عده بر آن عصمت متمسك و پاي بند مي مانند؛[11] يعني اگر همين ملكه عصمت را به غير معصومين مي داد باز هم در سايه اختيار و قدرتي كه داشتند معلوم نبود عصمت را به كار مي گرفتند. سيد مرتضي مساله قابل ستايش بودن عصمت را مطرح كرده و يادآور مي شود كه اگرچه عصمت لطف الهي است و شامل گروهي از بندگان خاص مي باشد، در عين حال قابل ستايش است؛ زيرا بندگان خدا در برابر عصمت بر دو گروهند، گروهي كه بر فرض افاضه عصمت با كمال آزادي و اختيار از آن در راه ترك گناه بهره مي گيرند؛ اما گروه ديگر بر فرض افاضه ي عصمت بهره نمي گيرند؛ بنابراين فقط بر گروه اول افاضه مي شود و اين از افتخارات و فضايل آنها محسوب مي شود.[12]
4
ـ نخستين مرحله عصمت (مصونيت از گناه و خطا) كه از ابتداي ولادت تا انتها با معصومين است، افاضه الهي است؛ اما مراحل بعدي عصمت و درجه هاي عالي عصمت براي معصومين اكتسابي است كه در اثر مجاهدتها، تحمل مصايب، انجام عبادات ويژه حاصل مي شود چنانكه مقام امامت را خداوند براي ابراهيم پيامبر كه معصوم هم بود بعد از موفقيت در امتحانات بسيار مشكل عنايت كرد، مسلماً عصمت و مقام ابراهيم در اواخر عمر با مقام و عصمت شان در بدو ولادت مساوي نخواهد بود. براي اين مطلب دو شاهد مي آوريم:
اول ـ در زيارت فاطمه زهرا (س) مي خوانيم: اي امتحان و آزمون شده! آنجا كه خدا تو را پيش از آفرينش درين جهان آزمود و در ميدان امتحان و بلا صابر و بردبار يافت.
دوم ـ در دعاي ندبه مي خوانيم... اوليائي كه آنان را براي خود برگزيدي پس از آنكه زهد و پيراستگي را در زندگي اين دنياي پست براي آنان شرط نمودي و آنان شرط تو را پذيرفتند و تو نيز از وفاي آنان آگاه شدي.[13]
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1.
منشور جاويد، ج5، ص 28.
2.
تفسير الميزان، ج11، ص 163.
3.
وحي و نبوت در قرآن، عبدالله جوادي آملي، اسراء، اول، 1381، صص 197 ـ 287.


[1] . مريم/ 29 و 30؛ فاشارت اليه قالوا كيف نكلم من كان في المهد صبيا قال اني عبداللله اتاني الكتاب و جعلني نبياً.
[2] .
مريم/12. يا يحيي خذ الكتاب بقوة و آتيناه الحكم صبياً.
[3] .
مكارم شيرازي، ناصر، پيام قرآن، قم، مدرسة الامام علي بن ابيطالب (ع)، چاپ سوم، ج 7، ص 179، به نقل از بحارالانوار، ج11، ص91.
[4] .
شيخ مفيد، محمد بن نعمان، تصحيح الاعتقاد، تبريز، تعليق شهرستاني، چاپ دوم، 1371، هـ ، ص61.
[5] .
حلي، كشف المراد، قم، جامعه مدرسين، ص365.
[6] .
سبحاني، جعفر، منشور جاويد، قم، جامعه مدرسين، 1366، ج5، ص28.
[7] .
انعام/87 و مائده/67.
[8] .
طباطبائي، سيد محمد حسين، تفسير الميزان، بيروت، مؤسسه اعلمي، 1391 هـ . ق، چاپ سوم، ج11، ص163.
[9] .
دخان/32.
[10] .
ص/47.
[11] .
تصحيح الاعتقاد، همان.
[12] .
منشور جاويد، همان، ص 27، به نقل از امالي سيد مرتضي، ج2، ص347، و رسايل الشريف المرتضي، ج3، ص326.
[13] .
منشور جاويد، همان، ص26.

 

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

پرسش :

قلمرو و گسترة علم انبياء تا چه حدي است؟ و علوم انبياء از چه منابعي به دست مي آمدند؟

متن سوال: با توجه به غنا و بي نيازي خداوند هدف از آفرينش انسان چيست؟

متن پاسخ:

اين سئوال، سابقه ديرينه اي دارد و مانند برخي از مسائل فلسفي، براي همگان مطرح است. غالب انسانها مايلند بفهمند كه هدف از خلقت خودشان و يا

مجموعه انسانها چه بوده است؟

پيش از آنكه به پاسخ تفصيلي بپردازيم، اجمال جواب را در يك قالب علمي مطرح مي كنيم. پاسخ به اين سئوال در گرو تفكيك بين دو اصل است:

1 »فاعل « از آنجا كه موجود كامل و بي نيازي است، كوچكترين غرضي كه رفع حاجت از او كند، نداشته است.

2 »فعل « خدا، پيراسته از عبث و لغو بوده و حتما هدفي داشته، و اين غايت مربوط به خود فعل است نه به فاعل.

به عبارت كوتاه تر، »فاعل « فاقد »غايت « است و »فعل « واجد آن. تفاوت ميان اين دو جمله بسيار وسيع است و خلط ميان اين دو، اين سئوال را پديد آورده

است.توضيح اينكه، كساني كه اين سئوال را مطرح مي كنند، در لبه پرتگاه »تشبيه خالق به مخلوق « قرار دارند و فاعليت خدا را مانند فاعليت مخلوق

پنداشته اند، زيرا همانطور كه انسان، دست به كاري نمي زند مگر به خاطر كمبودي كه در خود احساس مي كند و در رفع آن مي كوشد، به گمان اينان، خد

پرسش :

منشأ علم پيامبران چيست و آنان به چه چيزهايي علم داشته اند؟

 

پاسخ:

بر اساس آيات قرآن و روايات اسلامي، منشأ علم پيامبران علم لايزال الهي است؛ علمي كه به واسطه ي فرشته ي وحي در بيداري، يا رؤياهاي صادق، و يا توسط پيامبران پيشين و مانند آن ها، به پيامبران داده مي شد. اين علم را در اصطلاح «علم لدني» (علم خدادادي) مي گويند؛ براي مثال درباره ي حضرت خضر ـ كه برخي احتمال پيامبر بودنش را داده اند ـ مي خوانيم:(فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَيْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلْماً)؛[1] پس (موسي و يوشع) بنده اي از بندگان ما را (حضرت خضر را) يافتند كه او را از پيش خود رحمتي داده بوديم و او را علمي از نزد خودمان تعليم داده بوديم. و يا خداوند در مورد پيامبر اسلام(صلي الله عليه وآله)مي فرمايد: (وَ قَدْ آتَيْناكَ مِنْ لَدُنّا ذِكْراً)؛[2] و ما از ناحيه ي خود ذكر به تو داديم.
آيات فراواني، لدّني بودن علم پيامبران را بيان مي كند:
1.
درباره ي حضرت داود و حضرت سليمان(عليهما السلام): (وَ لَقَدْ آتَيْنا داوُدَ وَ سُلَيْمانَ عِلْماً وَ قالاَ الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِي فَضَّلَنا عَلي كَثِير مِنْ عِبادِهِ الْمُؤْمِنِينَ)؛[3]ما به داود و سليمان علم قابل ملاحظه اي بخشيديم، و آن ها گفتند: حمد از آن خداوندي است كه ما را بر بسياري از بندگانش برتري بخشيد.
2.
درباره ي حضرت لوط(عليه السلام): (وَ لُوطاً آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً)؛[4] و لوط را (به ياد آور) كه به او حكم و علم داديم.
3.
درباره ي پيامبر اسلام(صلي الله عليه وآله): (وَ أَنْزَلَ اللّهُ عَلَيْكَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ عَلَّمَكَ ما لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ...)؛[5] و خداوند كتاب و حكمت بر تو نازل كرد و آنچه را نمي دانستي به تو آموخت و فضل خدا بر تو بزرگ بود.
در روايات نيز به خدادادي بودن علم پيامبران تصريح شده است[6].
از نظر عقلي نيز ممكن نيست كه علم پيامبران از راه هاي عادي، مانند آموختن از استاد، به دست آمده باشد؛ زيرا:
اولا: پيامبران براي پيش برد اهداف مقدس خود به علومي نياز داشتند كه آموزش آن ها از عهده ي انسان هاي عادي خارج است؛ مانند علم به غيب و خبر دادن از آينده و مانند آن.
ثانياً: پيامبران داراي علومي بودند كه در آن زمان كسي از آن ها آگاهي نداشت؛ مانند دانش ساختن زره كه به حضرت داود(عليه السلام)داده شد[7].
ثالثاً: اگر علم پيامبران علم مدرسه اي بود، اطمينان لازم براي مردم براي پيروي از آنان، به وجود نمي آمد؛ زيرا هر آينه احتمال مي دانند كه رهنمودها و خبرهاي آنان، ساخته ي فكر بشر بوده و از جانب پروردگار نباشد.
رابعاً: اگر علم پيامبران علم مدرسه اي بود، از نظر روان شناختي، خود آموزگار و يا ديگران بر پيامبر منّت مي گذاشتند و مرتب او را سرزنش مي كردند، و مفاسد متعدد ديگري كه با اندكي تأمل در مساله، آشكار مي گردد و به جهت اختصار از بيان آن ها صرف نظر مي شود.
و اما در پاسخ اين پرسش كه «آنان به چه چيزهايي علم داشته اند؟» مي گوييم: خداي متعال هر علم و دانشي كه براي تحقق يافتن هدف بعثت، لازم بوده، به پيامبرانش داده است كه برخي از آن ها عبارت است از:
1.
آموزش نام ها و حقايق: (وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها)؛[8] و تمام نام ها را (خداوند) به آدم آموخت.
2.
آموزش زبان و سخن پرندگان: (وَ وَرِثَ سُلَيْمانُ داوُدَ وَ قالَ يا أَيُّهَا النّاسُ عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّيْرِ...[9] و سليمان وارث داود شد و گفت: اي مردم! به ما سخن گفتن پرندگان تعليم شده است.
3.
آموزش ساختن اسلحه دفاعي (زره پوش): (وَ عَلَّمْناهُ صَنْعَةَ لَبُوس لَكُمْ لِتُحْصِنَكُمْ مِنْ بَأْسِكُمْ...[10] و ساختن زره را به او (حضرت داود) آموزش داديم، تا شما را در جنگ هايتان حفظ كند.
4.
آموزش تأويل و تعبير خواب: (وَ كَذلِكَ يَجْتَبِيكَ رَبُّكَ وَ يُعَلِّمُكَ مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ...[11] و اين گونه پروردگارت تو را بر مي گزيند و از تعبير خواب ها به تو مي آموزد.
5.
آموزش خبرهاي غيبي و پنهان: (عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلي غَيْبِهِ أَحَداً إِلاّ مَنِ ارْتَضي مِنْ رَسُول[12] عالم به غيب او است، و هيچ كس را بر اسرار غيبش آگاه نمي سازد، مگر فرستادگاني كه آن ها را برگزيده است.
اخبار غيبي خدادادي پيامبران نمونه هاي متعددي دارد كه برخي از آن ها عبارت است از:
الف- آگاه نمودن حضرت عيسي(عليه السلام) از اندوخته هاي مردم در خانه ها: (وَ أُنَبِّئُكُمْ بِما تَأْكُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ فِي بُيُوتِكُمْ)؛[13] شما را از آنچه مي خوريد و در خانه هايتان اندوخته مي سازيد، با خبر مي كنم.
ب- خبر دادن حضرت عيسي(عليه السلام) از ظهور پيامبر اسلام: (وَ مُبَشِّراً بِرَسُول يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ)؛[14] شما را به پيامبري به نام «احمد» كه پس از من خواهد آمد، بشارت مي دهم.
ج- آگاه نمودن پيامبر اسلام(صلي الله عليه وآله) از افشاي سرّ: (وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِيُّ إِلي بَعْضِ أَزْواجِهِ حَدِيثاً فَلَمّا نَبَّأَتْ بِهِ وَ أَظْهَرَهُ اللّهُ عَلَيْهِ عَرَّفَ بَعْضَهُ وَ أَعْرَضَ عَنْ بَعْض فَلَمّا نَبَّأَها بِهِ قالَتْ مَنْ أَنْبَأَكَ هذا قالَ نَبَّأَنِيَ الْعَلِيمُ الْخَبِيرُ)؛[15] به خاطر بياوريد هنگامي را كه پيامبر يكي از رازهاي خود را به بعضي از همسرانش گفت، ولي هنگامي كه وي آن را افشا كرد و خداوند پيامبرش را از آن آگاه ساخت، قسمتي از آن را براي او بازگو كرد و از قسمت ديگر خودداري نمود هنگامي كه پيامبر همسرش را از آن خبر داد، گفت: چه كسي تو را از اين رازها آگاه ساخته؟ فرمود: خداي عالم و آگاه مرا آگاه ساخت.
د- آگاه شدن يعقوب(عليه السلام) از آينده ي يوسف(عليه السلام): «اي فرزندم! خواب خود را براي برادرانت باز گو مكن، تا اين كه آنان با تو مكر و خدعه ننمايند، حقا شيطان براي انسان دشمن آشكاري است؛ اين گونه است كه خداوند در مورد تأويل گفتارها (خواب ها) تو را بر مي گزيند و نعمت خود را بر تو و بر آل يعقوب تمام مي كند...[16]
هـ-آگاه شدن يعقوب(عليه السلام) از زنده بودن يوسف(عليه السلام): «هنگامي كه كاروان )از سرزمين مصر) جدا شد، پدرشان (يعقوب) گفت: من بوي يوسف را احساس مي كنم... .[17]»
در اين جا ـ چنان كه در اشعار فارسي آمده ـ ممكن است كسي بگويد:
ز مصرش بوي پيراهن شنيدي *** چرا در چاه كنعانش نديدي؟
چگونه مي شود كه حضرت يعقوب(عليه السلام) از آن فاصله طولاني ـ كه بعضي هشتاد فرسخ و بعضي ده روز راه نوشته اند ـ بوي پيراهن يوسف را بشنود، اما در نزديكي هاي خود ـ در سرزمين كنعان ـ از به چاه انداختن فرزندش ـ يوسف ـ آگاه نشود؟
در پاسخ به اين پرسش مي گوييم:
اولا: معلوم نيست حضرت يعقوب از به چاه افكنده شدن فرزندش آگاهي نيافته باشد؛ چه بسا خداوند او را از تمام ماجرا آگاه ساخته، ولي خودداري وي از آشكار كردنش به جهت مصلحت هايي باشد. از آيات سوره ي يوسف[18] به خوبي برمي آيد كه يعقوب(عليه السلام) سخن دروغ فرزندانش (طعمه ي گرگ ها شدن يوسف) را نپذيرفته و به زنده بودن او اطمينان داشته است، ليكن دوري و فراغ يوسف ـ گرچه مي دانست كه زنده است ـ بر او تلخ و دشوار بود و موجب شد تا با گريه هاي طولاني، بينايي خود را از دست بدهد.
ثانياً: بر فرض كه ايشان از به چاه افكنده شدن يوسف(عليه السلام) آگاهي نداشته باشد، اما بايد توجه داشت كه آگاه شدن پيامبران از غيب، بسته به خواست و اراده ي خداوند است. آن جا كه خداوند ـ بر اساس مصالحي از جمله آزمودن پيامبرانش ـ نخواهد پيامبرانش را بر امور غيبي آگاه سازد، آنان نيز كوچك ترين آگاهي نخواهند يافت. وضعيت آنان، از اين نظر، همانند مسافراني است كه در يك شب تاريك، از بياباني كه ابرهاي آسمان آن را فرا گرفته است، مي گذرند، لحظه اي در آسمان برق مي زند و تا اعماق بيابان را روشن مي سازد و همه چيز در برابر چشم اين مسافران روشن مي شود اما لحظه اي ديگر خاموش مي شود و تاريكي همه جا را فرا مي گيرد، به طوري كه هيچ چيز ديده نمي شود.
شايد حديثي كه از امام صادق(عليه السلام) درباره ي علم امام نقل شده به همين معنا اشاره داشته باشد؛ آن جا كه مي فرمايد: «خداوند در ميان خودش و امام و پيشواي خلق، ستوني از نور قرار داده كه خداوند از اين راه به امام مي نگرد و امام نيز از اين راه به پروردگارش، و هنگامي كه بخواهد چيزي را بداند، در آن ستون نور نظر مي افكند و از آن آگاه مي شود.[19]»
از اين روايت شريف استفاده مي شود كه تمام مسائل و وقايع در ابتدا براي معصومين(عليهم السلام) آشكار نيست، بلكه هرگاه آنان بخواهند و خداوند نيز اراده كند، از آن ها با خبر خواهند شد. شعر معروف سعدي در دنباله ي شعر ياد شده نيز ناظر به همين بيان است:
بگفت احوال ما برق جهان است *** گهي پيدا و ديگر دم نهان است
گهي بر طارم اعلا نشينم *** گهي تا پشت پاي خود نبينم
منابعي براي آگاهي بيشتر:
1.
منشور جاويد، آية الله جعفر سبحاني، ج10، ص189 به بعد.
2.
تفسير نمونه، ج10، ص73 به بعد.
3.
كتاب علم امام(عليه السلام)، محمد حسين مظفر، ترجمه محمد آصفي.


[1]. كهف، 65.
[2].
طه، 99.
[3].
نمل، 15.
[4].
انبياء، 74.
[5].
نساء، 113. و نيز ر. ك: طه، 114.
[6].
ر. ك: بحار الانوار، ج11، ص48ـ49 و...
[7].
زرهي كه حضرت داود (ع) مي ساخت، ويژگي هايي داشت كه در آن زمان منحصر به فرد بود (ر. ك: تفسير نمونه، ج18، ص29 به بعد).
[8].
بقره، 31.
[9].
نمل، 16.
[10].
انبياء، 80.
[11].
يوسف، 6، 21 و 37.
[12].
جن، 27و26.
[13].
آل عمران، 49.
[14].
صف، 6.
[15].
تحريم، 3.
[16].
يوسف، 4ـ6 و 15.
[17].
يوسف، 94.
[18].
مانند آيه 18.
[19].
بحارالانوار، ج26، ص134

 

 

 

 

 

پرسش :

در روز قيامت انسان‌ها با چه زباني سخن خواهند گفت؟

 

پاسخ:

در پاسخ به اين پرسش كتابي كه به اين امر پرداخته باشد و بر آن دليل محكمي ارائه نموده باشد يافت نشد و تنها مي‌توان به روايات اهل‌بيت ـ عليهم السّلام ـ و آيات قرآن كريم مراجعه كرد.
متأسفانه در اين باره روايات متقن، صحيح و متعدد وجود ندارد و تنها دو روايت وجود دارد كه از آن‌ها استفاده مي‌شود زبان اهل بهشت «عربي» است. اوّل، روايتي است كه مي‌فرمايد: «زبان حضرت آدم عربي بوده و آن زباني است كه اهل بهشت به آن سخن مي‌گويند[1] و در روايت ديگر از امام صادق ـ عليه السّلام ـ نقل شده است: «قرآن را زياد تلاوت كنيد، زيرا درجات بهشت به تعداد آيات قرآن است، زماني كه روز قيامت فرا رسد به قاري قرآن خطاب خواهد شد «اقراء و ارقِ» قرآن بخوان و درجات بالاتري كسب كن و هر آيه‌اي را كه مي‌خواند يك درجه بالاتر مي‌رود.[2] در قرآن كريم نيز از زبان اهل بهشت سخني به ميان نيامده و تنها در يك آيه آمده است: «وتحيتهم فيها سلام» احوال‌پرسي آن‌ها در بهشت سلام است.
از مجموع آنچه گذشت گمان قوي براي انسان حاصل مي‌شود كه زبان اهل بهشت عربي باشد گرچه نمي‌توان اين مطلب را به طور يقيني بيان كرد. زيرا دليل متقن با سند صحيح كه صريحاً فرموده باشد زبان اهل بهشت چيست براي ما اقامه نشده است. و ممكن است خداوند اهل بهشت را بر تمام زبان‌ها آگاه‌ گرداند تا به هر زبان كه بخواهند سخن بگويند. در پايان توفيق روزافزون جناب عالي و تمام جوانان عزيزمان را از خداوند متعال خواهانيم، موفق و پيروز باشيد.


[1] . محمد باقر مجلسي، بحالارانوار، ج 11، چ تهران، ص 56، روايت 57، باب 1.
[2] .
همان، ج 8، ص 186، روايت. 152

 


برچسب‌ها:
[ یکشنبه 17 مهر 1390 ] [ 15:55 ] [ xn--mgbuw8aq ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید
آرشيو مطالب
تیر 1394
خرداد 1394 اردیبهشت 1394 فروردین 1394 اسفند 1393 بهمن 1393 آذر 1393 شهریور 1393 مرداد 1393 اردیبهشت 1393 اردیبهشت 1392 فروردین 1392 اسفند 1391 بهمن 1391 دی 1391 آذر 1391 آبان 1391 مهر 1391 مرداد 1391 تیر 1391 خرداد 1391 اردیبهشت 1391 فروردین 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390
امکانات وب
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران